برمیگردی، نگاهم میکنی؛ با همان چشمهای حریصِ مغولی؛ چند طرّه از موها فر خورده و افتاده روی پیشانی؛ سیاهِ سیاه. میگویی: «چه میخواهی از جانِ این چشمها، چرا رهایشان نمیکنی؟!»
می گویم: «چرا رهایم نمی کنند؟!&r
دستم را که میگیری، دستم میگیرد. سرم چند قدم آنطرفتر به خودم اشاره میکند، دستم به سرم. تنم را بغل که میکنی، آتش میشوم در بغلت؛ میگیرم و میگیرانم. میگیری؟!
گیرم که باشیم، که چه؟! لب هایت را