خرید بک لینک
برمیگردی، نگاهم میکنی؛ با همان چشمهای حریصِ مغولی؛ چند طرّه از موها فر خورده و افتاده روی پیشانی؛ سیاهِ سیاه. میگویی: «چه میخواهی از جانِ این چشمها، چرا رهایشان نمیکنی؟!» می گویم: «چرا رهایم نمی کنند؟!&r

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 15:23

بعضی چیزها اگر با زمان زائل شوند، تعریف خودشان را نقض کردهاند.

چیزی که زمان نداشته باشد کو؟!

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 15:23

دستم را که میگیری، دستم میگیرد. سرم چند قدم آنطرفتر به خودم اشاره میکند، دستم به سرم. تنم را بغل که میکنی، آتش میشوم در بغلت؛ میگیرم و میگیرانم. میگیری؟! گیرم که باشیم، که چه؟! لب هایت را 

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 15:23

صفحه بندی